تبليغاتX
۩۞۩ جزیره فناوری اطلاعات ۩۞۩
۩۞۩ جزیره فناوری اطلاعات ۩۞۩

سلام.

روی ادامه مطلب کلیک کن

بعد پسوردی که بهت دادم رو بزن.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 16:26 توسط سعید آرین| |

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:51 توسط سعید آرین| |

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:43 توسط سعید آرین| |

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 13:7 توسط سعید آرین| |

loo3-6.jpg


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 21:35 توسط سعید آرین| |

loo3-25.jpg


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 21:31 توسط سعید آرین| |

loo3-18.jpg

 

رمز ورود    ۱۲۳۴۵۶

username: 123456


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 21:25 توسط سعید آرین| |
 

عکس - آيا مي دانيد زرافه ها چطور مي خوابند؟


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 19:10 توسط سعید آرین| |
وقتي سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي كرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميكرد .
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشكرم".
ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي كرد. دوستش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميكردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره كه بخوابه ، به من نگاه كرد و گفت :"متشكرم " . 
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچكدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، كنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشكرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " .
يه روز گذشت ، سپس يك هفته ، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينكه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشكرم.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه ، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينكه بره رو به من كرد و گفت " تو اومدي ؟ متشكرم" 
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميكنم كه دختري كه من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميكردم كه عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمي‌دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره. ....
اي كاش اين كار رو كرده بودم ................."
 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 23:35 توسط سعید آرین| |

معشوقي از عاشقش پرسيد

معشوقي از عاشقش پرسيد...من قشنگم؟ عاشق جواب داد ...نه .
 پرسيد ... دلش ميخواد با اون باشه؟ باز جواب داد ... نه . ....اگه تركت كنم
گريه ميكني؟ .... نه . معشوق با چشمان پر از اشك مي خواست عاشق
 رو ترك كنه كه اون دست معشوق رو گرفت و گفت: تو قشنگ نيستي
بلكه زيبايي ... من نميخوام با تو باشم من نياز دارم با تو باشم ... اگه بري
 گريه نمي كنم ... ميميرم 

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 13:16 توسط سعید آرین| |